حكيم زجاجى
382
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز خون آسيا گشت گردان به روم * چنين اقتضا كرد سرّ نجوم يكى شهر بگشاد صفصاف نام * از آن فتح شد نامور شادكام 70 بيفكند بارو و برجش در آب * شد آن شهر آباد يكسر خراب اسيران بياورد بيشاز شمار * همان چارپا بود پانصد هزار وز آنجا بيامد به بغداد شاد * قدم بر سر چرخ گردون نهاد سه فرزند خود را وليعهد كرد * به كار اندرون بىكران جهد كرد ز اول امين بود و مأمون ز پى * سيم مؤتمن بد چو كاووس كى 75 چو بر صد فزون گشت هشتاد و پنج * بپالود رنج و بيفزود گنج زمانه به كام دل شاه گشت * غم و رنج را دست كوتاه گشت رعيت بياسود « 1 » در ظل شاه * برآمد سر نامداران به ماه ندانست كس نام غم در جهان * شد از چشمها جور و فتنه نهان بيفزود در چشمه و جوى آب * همىبد شب و روز آب از سحاب « 2 » 80 هوا « 3 » معتدل شد ز باد شمال * زحل داد مريخ را گوشمال نبد رهزن و دزد جايى پديد * غم و غصه گشت از جهان ناپديد به يك جا چرا كرد با گرگ « 4 » ميش * همه خلق بيگانه گشتند خويش نهال سعادت برآورد شاخ * شد اندر جهان نان و نعمت فراخ به يك دانگ نان بود پنجاه من * زمين پر شد از سرو و رويد سمن 85 شد از عدل هارون جهان چون بهشت * همه فصلها بود ارديبهشت تن ظلم از آن عدل فرسوده شد * همه خلق از آن [ عدل ] آسوده شد نبد « 5 » خسرو مهربان تنگبار * نهان غم شد و خرمى آشكار در ايام او جور و خوارى نبود * بجز راحت و كامكارى نبود چو شد آب عدلش به عالم روان * براو آفرين خواند پير و جوان 90 بهار جهان بود عهد رشيد * چو خورشيد و مه سر به گردون كشيد بياراست گيتى به دين و به داد * به درماندگان درّ و دينار داد چو ده ساله شد پور هربسين ( ؟ ) * بر او خواند مهر و سپهر آفرين
--> ( 1 ) بيفزود ( 2 ) باران سحاب ( 3 ) مرا ( 4 ) كرد ( 5 ) نبود